
اندکی از گوهر حسنش به جا بود و دگر
عندلیب خوشنوای باغ و گلزارم نبود
عشق او پیرم نمود و پیر می خواند مرا
مهوش شیرین زبان پار و پیرارم
مهربانی های من در چشم او دیوانگی است
بر زبانش نکته ای از عشق بسیارم نبود

بر رخ ماهش نظر کردم شدم دیوانه تر
کاشکی احساس می مرد و دل زارم نبود
سی خزان از عمر رفت نا شکیبی میکنم
زین زمانه غیر حسرت هوده در کارم نبود

وارث درد هزاران عاشق سرگشته ام
ورنه این حال و هوا در شعر و گفتارم نبود 